وبلاگ اشعار وآثار مهرشاد
مثل خورشیدی    تو بر دلم تابیدی


خستگی  را بردی خنده را بخشیدی


نقش زیبایی در    آسمان پیدا شد


نور مهتاب آمد زندگی زیبا شد


چشمه ای جوشید و شعر من روشن شد


از تو پرواز آمد    همسفر با من شد


با نسیمی آمد         نامه از دنیایی


کاغذی از عشق و لحظه ای رویایی


از نگاهت شعرم شوق جاری بودن


می نویسم از تو با تو شب ها روشن ........


(مهرشاد) با تشکر از دوستان مهربانم


برچسب‌ها: مثنوی های کوتاه, عاشقانه
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 21:54  توسط و.فروزان (مهرشاد)  | 

بگو برای شعرم که واژه ای شگرفی


نمی شود بیابم برای قصه حرفی  


نجیب ومهربانی تو آسمان نوری


برای غصه هایم ضیافت و سروری


تو غنچه ای شکفته به لب نهفته داری


تمام شادی ات را به من تو می سپاری


نمی شود بگویم  تورا فقط به رویا  


که لایقی زمین تا تمام آسمان ها  .



برچسب‌ها: مثنوی های کوتاه, عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:25  توسط و.فروزان (مهرشاد)  | 

تویی که مثل باران به من ترانه دادی

و نبض شعر من را به عاشقانه دادی

تمام مهربانی به  چشم قصه سازت 

ببین مرا که هستم همیشه در نیازت 

نفس کشیدن ام را دوباره هدیه کردی

برای شام تارم ستاره هدیه کردی

به شهر شوق شعرم شمیم تازه دادی 

نوشتن از نگاهت به من اجازه دادی

تو آشنای عشقی که آمدی به خوابم

ومن کنار اسمت سوال بی جوابم

چگونه می توانم همیشه در کنارت

سفر کنم و باشم تمام روزگارت 

نوشتم ونوشتم به روی برگ میخک

..  .همیشه مهربانم تولدت مبارک  ..

 


برچسب‌ها: مثنوی های کوتاه, عاشقانه
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 14:37  توسط و.فروزان (مهرشاد)  | 

نام زیبایت را مینویسم هردم

تا ابدمی مانم باتوعاشق مریم

با تو رویایم را می توانم دیدن

با تو دارد لبها لحظه را بوسیدن

باتو اینجا آنجا هر کجا از دنیا

می شود شادابی در کنارم پیدا

باتو بودن شعری بی نهایت زیبا 

با تو هستم روشن باتودارم فردا 

با تو می خواهم من شام مهتابی را

عادت و تنهایی عشق وبی تابی را

در کنارم هردم او قدم بگذارد

مثل خورشید آنجا روشنایی دارد .

 

 


برچسب‌ها: مثنوی های کوتاه, عاشقانه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 14:57  توسط و.فروزان (مهرشاد)  | 

باز بیا عشوه کن تا بشوم عاشقت

دردل دریای شب من بشوم قایقت

بازبیا تارسد موسم میلاد من

تا برسد روشنی ازتو پریزادمن

جمله ی رویای من با تو پراز روشنی

فرش دلت می شوم تا تو قدم می زنی

عاشق هر واژه از شعر نگاهت شدم

هرچه تو گفتی همان من که به راهت شدم

بوسه به دستت زنم تا برسد اوج من

تا که به دریای تو بوسه زند موج من

شیشه شب های من می شکند بودنت

صبح مرا می دهد جلوه ی پیراهنت

عطر تو سرزندگی شوق تو آغاز من

تا که رسیدی شدی مقصد پرواز من .


برچسب‌ها: مثنوی های کوتاه, عاشقانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 23:7  توسط و.فروزان (مهرشاد)  |